تبليغاتX
قامت قلم

قامت قلم

شخصی

مریض خونه!

به نام خدا

این داستان خیلی واقعی است!

همان روزی بود که دوستم برای دیدنم به مریض خونه آمده بود. ( علت اینکه به جای بیمارستان میگم مریض خونه را در سطرهای بعدی خواهید فهمید.) مریض خونه ای که من در آن بستری شده بودم یکی از مریض خونه های قدیمی تهران بود. این مریض خونه یک باغ بزرگ داشت. هر وقت کسی به عیادت مریض خود می آمد، مسحور این باغ می شد و پاک مریض خود را فراموش میکرد! کم کم غروب بود که او رسیده بود. نزدیکی های غروب چند فواره قدیمی در باغ روشن می شدند و بیشتر مریض ها در همان ساعت به داخل باغ می رفتند تا هوایی تازه کنند. هم اتاقی من زنی سیگاری بود. مثل بیشتر آدم ها وقتی یک هوای تازه را برای انجام کاری بهترین وضعیت ممکن می دانند. او هم این موقع را یک فرصت خوب برای سیگار کشیدن می دانست. بعد از اینکه سیگارش را تمام می کرد. نوبت صحبت کردنش با من می رسید. من هم از کودکی آدمی بودم شبیه ماشین حرف خور. حالا که مریض بودم بیشتر شبیه حرف خورها شده بودم. با دهانی باز و چشمانی گرد شده که گوینده فکر می کرد چقدر حرف هایش جالب است. ابروانی افتاده که گوینده فکر می کرد حرف هایش چقدر تاثیر گذار است. و تکرار چند دقیقه ای کلمه بله . که گوینده مطمئن می شد من به طور کامل مراحل دریافت اطلاعات، پردازش و بازیابی آن را انجام داده ام. مریم درست در مرحله پردازش اطلاعات رسید. هم اتاقی من با دیدن یک مخاطب جدید دست از من کشید واین بار به جای گفتن بدبختی های خودش شروع به حرف زدن از من کرد. من در آن مریض خونه مصداق کامل یک کلاغ و چهل کلاغ را فهمیدم. فهمیدم که دیروز وقتی خواستم به تماشای باغ بروم یک بار افتادم. داروهایی که دریافت می کنم آنقدر قوی است که یک هفته ای دور از جون شما و خودم  تنم خشک می کنه. دکترم اظهار تعجب و نگرانی زیادی از وضعیتم کرده و...

مریم از شنیدن حرف های هم اتاقی ام آنقدر تعجب کرد که  یادش بره مثل دوست های قبلیم بگه این مریض خونه عجب باغ قشنگی داره!

مریم کنارم نشست. بیچاره بغضش گرفت. چاره ای نداشتم جز آنکه که باغ را به یادش بیاورم. خوشبختانه تخت من کنار یک پنجره بزرگی بود که درست مشرف به همان باغ بود. ناگهان فکری به سرم زد از مریم خواستم که با هم به باغ برویم و چند تا عکس از گل ها و درختان باغ بگیریم. هنوز دهان  مریم برای تایید پیشنهادم باز نشده بود که پرستار به داخل اتاق آمد و بدون هیچ گفتگویی سرمم را از دستم در آورد.

 به مریم نگاه کرد و گفت پاشید باید بروید و چند تا عکس بگیرید. آن وقت نگاهی به دهان باز من کرد و گفت پول که داری؟ البته که دارم فقط کیفم دانشجویی است. جمله آخر را من و مریم در دلمان گفتیم. یک آمبولانس جلوی درب ورودی اورژانس منتظر ما بود. هم اتاقی من که تا آن لحظه ساکت بود. نگاهی به من ومریم کرد. از جایی گفت که در آن جا عکس های خیلی پیشرفته می اندازند تا بفهمند دردت چیه!

من در حالی که به مریم تکیه داده بودم به سمت خروجی بیمارستان می رفتم. در آن لحظه کوتاه به خیلی چیزها فکر کردم به زندگی به شام آن شب به پروژه استاد به حرفهایی که هم اتاقی ام امشب برایم خواهد گفت و؟

من ومریم جلوی درب آمبولانس بودیم. آمبولانس یک آمبولانس کوچک وقدیمی بود. در آمبولانس باز بود. مریم نگاهی به من و بعد نگاهی به آمبولانس کرد. در حالی که دستانم را محکمتر می فشرد گفت چاره ای نیست باید بپریم توش!  در حالی که در فکر این بودیم که چگونه می شود از آن ارتفاع بالا پرید. صدایی از ما خواست که از جلوی آمبولانس کنار برویم. یک پسر جوان بود. داشت از درد لبخندی عصبی می زد. بر روی تختی افتاده بود و پایش را گرفته بود. مریم به سمت پرستار آن پسر جوان برگشت. _ببخشید ولی این آمبولانس می خواست ما رو ببره. پرستار خنده ای کرد وگفت خب ما هم با شما می آیم. اول شما بفرمایید. چاره ای نبود. مریم با یک حرکت پرید داخل آمبولانس و بعد دستان مرا گرفت و به داخل آمبولانس کشاند. حالا نوبت پسره بود. پسره هم چاره ای جز پریدن نداشت. بیچاره از تخت پایین آمد. همزمان با این حرکت پرستار آمبولانس هم که مردی بلند بالا و قوی هیکل بودند ناپدید شد. مریم و من می خواستیم دستانش را بگیریم.( فکر کردیم زشت است. و دستانش را نگرفتیم.) فریادی شنیده شدو پسرک بر تخت آمبولانس افتاد. همان جا بغضم من را گرفت. از مریم خواستم که کیفش را بر زیر سر پسرک بگذارد. بیچاره از درد عرق کرده بود. به خود می پیچید. نمی توانست جلوی من و مریم راحت دراز بکشد. مریم بالشتی کوچک پیدا کرد  وآن را زیر پای پسر جوان گذاشت. بی آنکه از او بپرسیم چه اتفاقی برایش افتاده است خودش گفت که زخمی عمیق بر ران پایش ایجاد شده ویک روزی از عمل آن می گذرد. داشتم گریه می کردم که پیرزنی با مردی جوان بر آستانه در آمبولانس ظاهر شد.

_اگر می شود کمی جمع تر بنشینید تا من ومادرم هم جا شویم!

هر سه تای ما ساکت شدیم. شانس آوردیم که من ومریم لاغر بودیم. پیرزن کنار مریم جای گرفت. پسرش نیز کنار او نشست. راننده آمبولانس همراه با پرستار آمبولانس و یک مردی که قرار بود به یک جایی رسانده شوند خنده کنان  به سمت آمبولانس آمدند. راننده نگاهی به درون اتاقک کرد وبه سمت پرستار آمبولانس برگشت.

پس یکی کمه؟

 حرفی برای گفتن نداشتیم . مدتی گذشت تا مریض بعدی بیاید و بر گوشه ای از تخت پسر جوان بنشیند.

 فقط نگاه هایمان حرف میزد. پیرزن داشت چرت میزد. پسر جوان هنوز خنده می کرد. و مریض جدید دستانش را بر در آمبولانس گرفته بود که مبادا وسط راه باز شود.

نمیدانم آمبولانس چطور حرکت کرد. دو دقیقه گذشته بود که موبایل راننده محترم آمبولانس زنگ خورد. صدای فریاد یک مسئول بخشی بود. انگار می گفت که مریض او را جا گذاشتند.  ولی انگار نبود. جا گذاشتیمش!

هوای درون امبولانس هی خفه می شد و دوباره باز می شد. مریم توجه اش به من وپسر جوان بود. با هر تکانی که آمبولانس می خورد داد پسر جوان به هوا می رفت. سعی می کرد. مودب بخوابد. راننده آمبولانس می خواست ما را از شلوغی های ولیعصر بگذراند. صدای آژیر بلند بود.گرمم می شد. کمی اشکانم را می خوردم.دلم می سوخت. هی سوال از خودم. سوال می کردم . بی جوابی خفه ترم می کرد. مریم گاهی کیفش را زیر سر پسر جوان صاف می کرد و گاهی شانه های مرا می فشرد تا راحت تر سرفه کنم.

رفتیم.عکس گرفتیم. مریض جا مانده رسیده بود. دوباره سوار شدیم. رسیدم. مریم رفت. بر تختم خوابیدم. هم اتاقی ام از زنی حرف میزد که در غیاب من حالش خیلی بد شد. پرستار آمد. با یک سرم جدید آمد. دستانش را گرفتم. به او گفتم یکی کاری کن دلم خونه!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:39  توسط سحر  | 

یک آرزو

به نام خدا

 

يک  لبخند بزرگ در پشت لب هايش پنهان شده بود. در اين صبح زود در ميان تشکش نشسته بود. صداي قبلش را مي‌شنيدم. گونه‌هايش سرخ شده بودند. نه نگران نشو کودکم تب نداشت. او از ذوق خبري که براي من داشت مي‌درخشيد. دستان کوچکش را بر روي گونه‌هايم گذاشت. خيلي وقت  بود  که کودکم را صبح ها با بوسه‌اي بيدار نکرده بودم. اما حالا او دستان کوچکش را بر گونه‌هاي من گذاشته بود و خبري براي من داشت.

 

زن نگاهي به آسمان کرد به نظرش هنوز کمي تا آبي مانده بود.

 

کودکم خنديد. چشمان خواب آلودش  دلم را لرزاند. شايد مي خواست فريبم دهد تا آن روز را نزدشان بمانم. اما چشم هايش چنين خواسته‌اي نداشت. کودکم خبري براي من داشت. با چشمانم به ساعت نگاهي کردم. نه ناراحت نشو نمي خواستم به او بگويم  زود باش دير شده. يا همه چيز را در يک بوسه کوتاه خلاصه کنم. اما کودکم منظورم را خوب مي‌فهمد. او نيز بر گشت وبه آن ساعت لعنتي نگاه کرد. هر دويمان مي دانستيم که باز هم صبح فرا رسيده است.

 

زن نگاهي به آسمان کرد به نظرش بايد کمي بيشتر تلاش مي ‌کرد.

 

ديدم که لبانش از هم باز شد: مامان ديشب من رفتم پيش خدا. بايد اعتراف کنم که شما مردان محکمتر از ما زنان هستيد. چون مي‌توانيد گريه نکنيد يا آنکه جلوي ريزش اشک هايتان را راحت بگيريد. هر چند اگر تو هم امروز صبح  ابوالفضل را مي‌ديدي مي فهميدي که چقدر گريه نکردن سخت است. چيزي به او نگفتم ساکت شدم. مي‌خواستم ابوالفضل از خداي مهربانش حرف بزند.

 

زن به آسمان خيره شد.

 

" ديشب خواب ديدم. خواب خدا را. به خدا گفتم خدا جون مي‌توني باباي منو برگردوني؟ خدا گفت: برم پيش امام. من رفتم پيش امام. به امام گفتم امام جون بابايي من مي تونه بياد پيش ما؟ امام بابايي رو نشان داد. مامان بابايي اومده بود. دست بابايي هم يک چمدون پر پول بود"

آخر نتوانستم. دستهاي کوچکش مثل گونه‌هاي من خيس شده بود. عجيب بود او اين دفعه از من نپرسيد که چرا گريه ميکنم. او همان طور دستهايش را بر گونه‌هايم گذاشته بود و به من نگاه مي‌کرد. اين نگاه من را مي‌کشت.

 

آسمان در چشم هاي زن خيس شده بود.

 

-شما همتون مثل هم هستيد.

 زن نگاهش را از آسمان برداشت. اشک هايش را با همان دستمال کثيف از روي دست پاچگي پاک کرد.

 زن صاحبخانه در حالي که داشت به شيشه‌هاي پنجره نگاه مي‌کرد، دوباره فرياد زد.

-         دو ساعت تمام از صبح داري اين شيشه‌ها را مي سابي. آن وقت چهار ساعت کارتو تمام مي کني در حالي که نصف کارهاي خونه مونده. خوبه از همون اول بهت گفتم که اين جا از اين پول‌هاي مفت خبري نيست. دست از سر اين پنجره‌ها بردار ديگه!

 مادر ابوالفضل به دهان زن صاحب خانه نگاه مي‌کرد.  دهانش بدون هيچ نظمي باز و بسته مي‌شد. چند بار دستمال چرک را در دستانش فشرد وبا خود تکرار کرد.گريه نمي‌کنم. من الان مرد خونه ام. مي‌خوام مثل تو محکم باشم. از صندلي به پايين پريد و رو به زن صاحب خانه گفت:  

-         چشم. قول مي دم تا تمامش نکنم از اين جا نرم.

 

 

اين داستان يک ماجراي واقعي بود.

 

اسمش را ابوالفضل گذاشتند. چون شب شهادت آقا ابوالفضل به دنيا آمد.

هم شيرين است و هم شيطون. مثل همه بچه ها پر از آرزو.

آرزوش بازگشت پدرش از آن دنياست. با يک چمدان پر از پول. تا بتونه همه مشکلاتشان را حل کند.

پدرش سخت مريض شد. خيلي سخت و دردناک.

 پدرش راحت مرد. خيلي راحت. چون اگر پول داشت الان زنده بود.

مادرش یک خدمتکار شد. او  سخت کار مي‌کند. مثل پدرش.

زندگي سخت تر شده. آنقدر سخت که ديگر توانايي پرداخت کرايه خانه براي آنها نيست. آنقدر سخت که آرزوي پول جاي آرزوي آبنباتي را براي کودکي خردسال گرفته است.

 راستی کسی از شما ابوالفضل را می‌شناسد؟

 

 

به آسمان نگاه کن.

تو مي تواني در کنار نقشه‌ي زندگي‌ات جايي را هم  براي او بکشي.

 

 

 

 

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 1:34  توسط سحر  | 

امتحان میشود!

یک دو سه امتحان میشه!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 23:5  توسط سحر  |